X
تبلیغات
I'm Not Here
Ignorance is a SIN

برکه جلو خانه ام 

به قطره ای بیش نمی ماند

از وقتی که دریا را دیده ام.

                   "ایمافون بودمرزهوف"

پ ن 1. این یکی از بهترین چیز هایی بود که اخیرا خوندم.
پ ن 2. مادر یکی از شاگرد هام به تلفنم زنگ زد که ببینه وضع درس بچه اش چطوره.
هیچ ایده ای ندارم کدوم شاکردمه ! جواب میدم" پسر شما جز اون دسته از بچه هاییه که هوش خوبی داره ولی خب یه کمی تنبلی میکنه". مادره هم میگه " حق با شماست ". / لعنتی ! این جمله همیشه جواب میده !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 18:27  توسط سامان حبیبی | 
بشر تنها موجودی است که به همنوع خود صدمه می زند فقط به این دلیل که از ریختن خون لذت می برد.

 آرتور شوپنهاور

نظر من : هر آدمی می تونه به هر اندازه ای بد باشه فقط باید شرایط رو براش فراهم کرد . 

هیچ وقت از شنیدن داستان جنایت های کثیف انسان ها تعجب نکردم. فکر می کنم هر کسی "نیمه سیاهی" داره که فقط به خاطر شرایط اجتماعی و قانون و تربیت و ... توی اعماق وجودش مخفی شده ولی این نیمه سیاه وجود داره حتا اگه ازش با خبر نباشیم ! و یکی از هیجان انگیز ترین چیز ها برای من شناخت این نیمه سیاه و تاریک وجود خودمه ! 

میگن قدرت مجوز هر کاری رو به آدم میده و تاریخ هم روی این حقیقت صحه میذاره. اخیرا یک نمونه تاریخی جالب و متفاوت برای این ادعا پیدا کردم ...

آفریقای مرکزی . 1977 . ژان بوکاسا. مردی خون خوار که با یک کودتا به قدرت رسید. وی که ویدئو تاج گذاری ملکه انگلیس رو دیده بود به شدت تحت تاثیر فرهنگ غربی ها قرار گرفت و خواست حکومتی مشابه کشور های اروپایی رو بنا کنه. از مشاورانش پرسید کشور های اروپایی چه ویژگی هایی دارن که ما هم همون کار ها رو این جا انجام بدیم ؟!

بهش گفتن : خب اونجا توی هر کشور یه پایتخت دارن ! تو پایتخت همه چی منظمه و مثلا همه دانش آموز های پایتختشون با روپوش و لباس متحدالشکل میرن مدرسه !

ژان بوکاسا پایتخت انتخاب کرد و دستور داد همه ی دانش آموز ها باید روپوش بخرند و با لباس فرم به مدرسه برن ولی خیلی از پدر و مادر ها به خاطر فقر مالی نتونستند برای بچه هاشون روپوش بخرند. بوکاسا هم که هیچ شعوری در مورد سیاست و ... نداشت و فکر می کرد این مساله روپوش خیلی مساله مهمیه یک کمیته "مبارزه با دانش آموزان بدون روپوش" درست کرد که هر دانش آموزی که روپوش نداره رو دستگیر کنند ! ( یه چیزی مثل پلیس مخفی آلمان نازی ) 

حدود 200 دانش آموز بدون روپوش پایتخت زندانی شدند و به جرم نخریدن روپوش به طرز وحشیانه ای شکنجه و اعدام شدند ! این همون نیمه سیاهیه که من فکر می کنم توی همه ما وجود داره :-) 


.

.

.


برچسب‌ها: jean bedel bokassa
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 10:40  توسط سامان حبیبی | 

باید پذیرفت که بعضی از انسان ها با خلاقیتی به دنیا می آیند که هرگز تکرار شدنی نیست . شاید در دنیای نقاشی بتوان به لئوناردو داوینچی یا پیکاسو اشاره کرد ( که به شدت علاقه مندم توی یه پست در مورد این دو عجوبه هم یه چیز هایی بگم ) یا در هنر هفتم که افرادی مثل آلفرد هیچکاک رو به خود دید که هرگز تکرار نشدند ( در مورد هنر هیچکاک همین بس که برخی از سکانس های فیلم های هیچکاک رو با استفاده از بهترین تکنولوژی موجود بازسازی کردند ولی حس اضطراب پنهان سکانس ها اصلا قابل مقایسه با نسخه اصلی نبود و عجیب تر اینکه افرادی که مسئول بازسازی بودند ادعا کردند دلیل این اتفاق رو درک نمی کنند. )

اما شاید یه جورایی با وجود همه عظمت آثار خیلی از هنرمند های بزرگ ارتباط برقرار کردن با کارهاشون خیلی سخته  ( مثلا من هیچ وقت درکی از سمفونی های باخ یا فیلم های برگمان نداشتم )

از طرفی هرچه که میگذرد من بیشتر به این نکته اعتقاد پیدا می کنم که این عدم برقراری ارتباط ( یا لذت نبردن ) بیشتر نتیجه عدم شناخت کافی از اون هنر هست تا تفاوت سلیقه ( نمونه اش برای من ریاضیه ! هرکی ریاضی خوب بلده میگه ریاضی خیلی درس شیرینیه هرکی بلد نیست از نظرش خشک ترین درس دنیاست و نکته اینه که همین هایی که فکر می کنن درس خشکیه وقتی یاد میگیرن دیگه نمی تونن ولش کنن )

یکی از این آدم ها که قطعا ارزش این رو داره که برای شناخت اش وقتی صرف کرد هایائو میازاکی است ...

کسی رو نمی شناسم که از دیدن انیمیشن ( انیمه ) های این کارگردان سنت گرای ژاپنی به وجد نیامده باشد. انیمه هایی بر پایه داستان هایی که معمولا تقابلی همیشگی بین خیر و شر رو نشان می دهند با نقاشی هایی آنقدر لطیف که نمونه اش رو توی هیچ انیمیشن دیگری ندیدم. هر انیمیشن شما رو وارد دنیای جادویی خودش با قوانین خاص خودش می کنه . شما به سرعت از دنیای عادی روزمره تون خارج میشید و خودتون رو در یک دنیای پر رمز و راز میبینید و در تمام مدت با شخصیت های داستان همراه میشید و تک تک لحظات این سفر لذت می برید .

عکس بالا از انیمه "همسایه ام توتورو" است که دیدنش رو به شدت توصیه می کنم.

لینک دانلود کالکشن انیمیشن های هایائو میازاکی :


برچسب‌ها: Hayao Miyazaki, معرفی یک آرتیست, دانلود انیمیشن
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 13:14  توسط سامان حبیبی | 

اولیور: استن... تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟ 

استن : آره خوب حداقل وقت ادمو نمیگیره!

جوابیه 8888 : اوهوم! وقت آدمو نمیگیره! اما جون آدمو میگیره!

                       از وبلاگ خنده مصنوعی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 15:14  توسط سامان حبیبی | 
سه تا بزرگترین ترس های زندگی تون چیه ؟ جدی ! بهش فکر کنید !!! سعی کنید واقعا خودتون رو تو شرایط قرار بدید. خواهید دید هرقدر هم که شجاع باشید چیز هایی وجود دارن که حتی تصورش شما رو به وحشت می اندازه !!!

یه کمی گوگل کردم تا ببینم به طور کلی بزرگترین ترس های بشر چیه ؟!

ظاهرا مهم ترین ترس بشر همواره "مرگ" بوده و هست . چیز های دیگه ای هم بسیار رایجه . از جمله "شرم و خجالت زدگی " , " ترس از ارتفاعات", " تنهایی", " حشرات(؟!!!)" ,"برهنگی در حضور دیگران " , "مورد تجاوز قرار گرفتن"," مرگ نزدیکان " و " خیانت همسر " .

یه چیزی که همیشه جز ترس های بزرگ من بوده و تو لیست نیست ( حتی جدی تر از مرگ ) برای من پیر شدنه !!!

ترس از پیری برای من اونقدر جدیه که (حداقل الان) مرگ زود هنگام رو به عمر طولانی ترجیح میدم ! پیری برای من مجموعه ی متنوعی از ترس های دیگه ست . فرض کن وقتی که حتی آدم نمی تونه خودش رو کنترل کنه و ممکنه خودش رو خیس کنه ! یا اینکه برای دستشویی رفتن به کمک یکی دیگه احتیاج داره !  آلزایمر و فراموشی ! ضعف جسمانی و فیزیکی ! در انتظار مرگ نشستن ! ....

حالا یه جورایی یکی از بزرگ ترین بدشانسی های ممکن ( به احتمال 1 از 8 میلیون ) اینه که آدم از بدو تولد پیر باشه ! 

سندروم پروگریا : یک وضعیت بسیار نادر ژنتیکی که علائم پیری از سنین بسیار کم نمایان می شود یعنی یه جورایی فرد از لحظه تولد با سرعت بسیار زیادی پیر میشه . افراد مبتلا به این سندروم معمولا تا 13 سالگی عمر می کنند و از همون یک یا دو سالگی تقریبا مسن هستند .

اما وجود این سندروم ممکنه یه راه برای یه کشف بزرگ باشه اونم اینکه ممکنه باعث شه تا دانشمندان ژنتیک علت و ژن عامل پیری رو کشف کنند تا بشه جلو پیر شدن رو گرفت ( یا حداقل میزان عمر و دوران جوانی رو طولانی کرد) . نکته اینه که هنوز خیلی واضح نیست که کدوم ژن ها علت اصلی پیرشدن آدم ها هستن. حالا با بررسی افراد مبتلا به این سندروم و بررسی تفاوت ژنتیکی شون با انسان ها دیگه ممکنه ژن هایی که عامل پیری ان پیدا بشن . این تئوری ایه که میگه "مرگ" و "پیری" یک نوع بیماری هستند نه اجبار طبیعت یعنی باید براشون یه درمانی هم وجود داشته باشه .


پ ن. سه روزه که به یک مساله هندسه فکر می کنم ولی حل نمیشه و حسابی خسته ام کرده . به یاد یه حرف از اقلیدس افتادم وقتی مامور شده بود به پادشاه کشورش هندسه درس بده. پادشاه که عادت کرده بود همه چیز همیشه به راحتی براش فراهم بشه و درس به نظرش خیلی سخت میومد پرسید راه ساده تری برای یادگیری هندسه وجود نداره ؟!!!! اقلیدس سریعا پاسخ داد : در هندسه راه شاهانه وجود ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 11:36  توسط سامان حبیبی | 
بیل پلیمپتون 

برای من همیشه آشنا شدن با یک آرتیست جدید ( توی هر زمینه ای ) جالب و هیجان انگیز بوده . مثلا یک شاعر جدید ! تصور کنید که شما رو با چه چیز های جدیدی که آشنا نمی کنه یا یه کارگردان یا ...

اخیرا با کارهای یک انیماتور "خفن" به اسم بیل پلیمپتون که به یک معنی عمدی یک انیماتور آماتوره آشنا شدم. کارهاش به طور عجیب و غریبی خلاقانه است و یه جورایی انگار داره  فقط با تصاویر بازی می کنه و تخیل و تصاویر ذهنی اش رو آزادانه روی کاغذ میاره. اوایل به شدت توی کارهاش دنبال معانی فلسفی و عمیق می گشتم تا اینکه چند تا مصاحبه ازش خوندم و متوجه شدم اشتباه می کردم . 



انیمیشن هاش اکثرن ( به جز 3 یا 4 اثر ) کوتاه ان ( کمتر از 5 دقیقه ) و بسیار سرگرم کننده . البته پر از خشونت و مسائل سک.سی. چیزی که توی کارهاش راحت دیده میشه اینه که انگار همه اتفاقات رو نتیجه ی غرایز جنسی میدونه . دوران جوانی اش رو به اجبار درآوردن پول به کشیدن کاریکاتور برای مجله های سک.سی می گذرونده و ادعا می کنه اکثر ایده هاش رو اون موقع به دست آورده بوده . 

انیمیشن هاش با دست کشیده شدن و همواره خط های مداد قابل تشخیصه که گاها برای تاکید به خشونت نقاشی ها کمک می کنه. انیمیشن هاش گاهی به سبک های سیاه (Noir) و تیم برتونی نزدیک میشه و گاهی به سبک های Sci-fi . 

با اینکه مضامین کار ها غیرواقعی هستش اما شخصا کاملا حس می کنم که گذشته از ظاهر تخیلی و شوخ طبع کارهاش , داستان های انیمیشن به شدت باطن انسان ها رو درست و واقعی نشون میده . 



پ ن : رفتم یکی از این جاهایی که روی پارچه عکس چاپ می کنن . برام عکس جان لنون رو انداختن روی یه تی شرت سفید ! عیدی خودم به خودم !!! الان یه کم هورا شدم !!!



برچسب‌ها: بیل پلیمپتون, انیمیشن کوتاه, انیماتور, معرفی یک آرتیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 16:6  توسط سامان حبیبی | 
شاید شیرین ترین تجربیات آدم همیشه به دوران کودکی اش برمیگرده که از هر چیزی به راحتی لذت می بره . همیشه با به یاد آوردن خاطرات خوب کودکی ام حسی مرکب از شادی و غم بهم دست میده. شادی و لذت به یادآوردن خاطرات خوب کودکی همراه غمی دلنشین ... که اون روز ها تموم شده . شاید این همون چیزی باشه که بهش میگن نوستالژی .

یکی از این نوستالژی های من یه کتابه به اسمه  "قصه های من و بابام" . کتاب در مورد ماجراهای یه پسر بچه و پدرشه. شادی هاشون . ناراحتی هاشون . بازی ها و اتفاقات عجیب و غریبی که براشون میافته ...

و قسمت جذاب اینه که همه ماجرا با نقاشی های دوست داشتنی اریش ازر تعریف شده .

لحن صادقانه کتاب من رو تو خودش می بلعید و همراه پدر و پسر واقعا اون اتفاقات رو تجربه می کردم. با اینکه خیلی از وقایع کتاب سو رئاله ولی هیچ وقت مشکلی برای پذیرفتنشون نداشتم. با پدر و پسر خوشحال و با اونها ناراحت می شدم . واقعا از اون کتاب هایی بود که میشد بلند بلند باهاش خندید یا گریه کرد .

نکته جالب اینه که اریش ازر کتاب رو برای پسرش نوشته بود . پسری که مادرش رو هم از دست داده بوده . اریش ازر به علت کاریکاتور های سیاسی که میکشیده زندانی میشه و چون میدونسته که حکم اش اعدامه تو زندان خود کشی می کنه. 

در اینجا نمونه ای از تصاویر کتاب رو میبینید .


برچسب‌ها: قصه های من و بابام, اریش ازر, نوستالژی, کاریکتاتور سیاسی, هیتلر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 13:58  توسط سامان حبیبی | 
همواره وقتی یه کمی اتفاقات ناخوشایند پیش میاد به جبر و اختیار فکر می کنم ! و همیشه جبر بر اختیار پیروز میشه . شروع به فکر کردن که بکنی اولین مانع پیش میاد ! اونم اینه که اصلا اختیار یعنی چی ؟! ولی از این گیر دادن ها که رد شی و سعی کنی که سیستماتیک فکر کنی میتونی انسان رو در نظر بگیری در یک محیط . از لحظه تولد ( حتی قبلش ) تا لحظه مرگش . و ببینی چقدر اختیار داره !!!

از اینکه هر آدم در اصل ِ "وجود" داشتنتش هیچ اختیاری نداشته بگذریم بریم سراغ شرایط اولیه ( مثل شرایط اولیه و مرزی هر سیستم دیگه )  زمان اولیه : بدون اختیار . مکان اولیه : بدون اختیار .

خب میتونیم حالا فرض کنیم بچه متولد شده ! الان این بچه به عنوان یک انسان میتونه از نگاه بعضی ها کاملا فیزیکی باشه از نگاه بعضی ها ترکیب ذهن و فیزیک و از نگاه یه سری دیگه ترکیب روح و ذهن و فیزیک . قسمت فیزیک و ذهن به طور کامل نتیجه ی ارث بوده و بچه هیچ دخالتی توش نداشته . من در این قسمت کاملا موافق تئوری های علمی ام که کلا جایی برای وجود روح قائل نیستن و انسان رو همچون سایر حیوانات مثل گیاهان مثل باکتری ها مثل تک سلولس ها و ... تشکیل شده از ذرات اتمی و مولکولی می دونن.

به وضوح محیط هم کاملا مستقل از اختیار بچه ی متولد شده است .

حالا روند رشد و بزرگ شدن بچه رو در نظر بگیرید : هر شخصیتی تابعی از حالت اولیه است و محیط : یعنی اگه یه آدم یه تصمیمی میگیره این تصمیم تحت تاثیر دو چیزه : ۱- اینکه اون آدم کیه : که این رو ژن ها و DNA اون آدم به طور کامل معلوم می کنه و ۲- اینکه در چه محیطی قرار داشته و داره .

 

 

در واقع یه جورایی اینکه کی هستیم  تو این نگاه به طور کامل یا تحت تاثیر ژنتیکه یا محیط که هیچ کدومش در اختیار ما نبوده .

.

.

.


برچسب‌ها: فلسفه, جبر گرایی, جبر و اختیار, ژنتیک, متریالیسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 15:33  توسط سامان حبیبی | 

a tribute to Hormoz my dearest one

حوالی ۳و۴ بعد ظهر بود که با صدای یه آهنگ که پدرم گوش میکرد از خواب بیدار شدم . اسم آهنگ " نمی توانم عاشقت نباشم " از ری چارلز بود . الان از اون موقع سالها گذشته . هر بار که بهش گوش میدم حس نوستالژیکی که این آهنگ بهم میده من رو به اون روز های کودکی برمیگردونه . گاهی یه آهنگ یا جمله ... کافیه که انبوهی از خاطرات فراموش شده گذشته رو زنده کنه .

ری چارلز خواننده ی این ترانه سیاه پوستی بود که از کودکی کور شده بود و زندگی بسیار سختی داشت و غم عجیبی تو صداشه حتی وقتی آهنگ تم شاد داره .

موضوع شعر " نمی توانم عاشقت نباشم " ( زیر تصویر ) هم در مورد عاشق ایه که معشوقه اش ترکش کرده . حالا از درد جدایی تصمیم گرفته به زندگی تو رویا اش همراه معشوقه اش ادامه بده ... 

این اهنگ در لیست 500 اهنگ برتر تاریخ از نگاه مجله رولینگ استونز در رتبه 161 ام قرار دارد .

گوش کردنش رو بهتون پپیشنهاد میکنم ؛-)

 

 

 (I can't stop loving you)

I've made up my mind  To live in memories
Of the lonesome times

(I can't stop wanting you)
It's useless to say
So I'll just live my life In dreams of yesterdays

(dreams of yesterdays)

Those happy hours That we once knew
Though long ago They still make me blue

They say that time
Heals a broken heart
But time has stood still Since we've been apart

(I can't stop loving you)
I've made up my mind
To live in memories
All the lonesome time

 


برچسب‌ها: ری چارلز, جاز, نوستالژی, Ray Charles, Jazz
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 18:44  توسط سامان حبیبی | 
خدایان برای سیزیف مجازاتی درنظر داشتند. مجازاتی سخت.

او محکوم بود تا تحته سنگی را بر دوش گرفته آن را تا بالای کوه ببرد . سنگ بسیار سخت و سنگین  خواهد بود. سیزیف اندکی سنگ را بر دوش می کشد و اندکی سنگ را به بالا می غلتاند تا به قله کوه بلند برسد . در همین لحظه سنگ از قله کوه لغزیده و به دره می افتد . سیزیف دوباره باید سنگ را از دره به قله برساند و دوباره این سنگ از قله با پایین خواهد غلتید. این دور تا زمان بی پایان ادامه خواهد داشت ...

میگن سختی کار سیزیف این نبوده که باید تا ابد این کار طاقت فرسا رو انجام بده . سختی مجازات خدایان برای اون بیهوده بودن این کار بوده . کاری که باعث میشه اون هزار بار آرزوی مرگ کنه . ولی نه ! اون حق نداره بمیره . هیچ وقت!

سیزیف که با حیله زدن به هیداس(خدای مردگان) و فاش کردن اسرار خدایان از مرگ گریخته باید جوری مجازات شه که آرزوی مرگ  داشته باشه ! در تمنای مردن ...

آلبر کامو میگه وقتی سنگ از قله میافتد سیزیف لحظه ای درنگ می کند و بر می‌گردد، این لحظه‌است که مرا به سیزیف علاقه‌مند می‌کند زیرا وی به شکنجه خویش و پوچ بودن کارش آگاه است.

راستش کل قصه یه تمثیله از زندگیه ما و اینکه شاید ما هم در تمام زندگیمون همین شرایط رو داریم . یه زندگیه پوچ و  تکرار کارهای بی هدف و در نهایت مرگی اندوه بار .

کامو : تنها یک مسئله مهم فلسفی موجود دارد. اینکه آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد.




برچسب‌ها: فلسفه, ژان پل سارتر, سیزیف, پوچ گرایی, مرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 9:36  توسط سامان حبیبی |