Stop the bullshit and listen to something that worths it ... 

Hallelujah by jeff buckley

Come As You Are By Nirvana

 

Maybe There is a God Above 

But All I Ever Learned From Love 

Was How too Shoot Somebody Who Outdrew You ...

 

And It's Not a Cry You Hear at Night 

It's Not Somebody Who's Seen The Light

It's Cold And It's Broken ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 19:42  توسط Saman  | 

 

1- حس می کنم ساختن درد های ذهنی باعث قوی تر شدنم میشه. میتونی از چیزی که ممکنه یک بار اتفاق بیافته قبل از وقوعش هزار بار درد بکشی ( با فکر امکان وقوعش )

2- در مورد یک ریاضیدان ژاپنی به اسم Yutaka Taniyama می خوندم. در زمینه نظریه اعداد تحقیق می کرده و یه سوال مطرح کرده که هنوز کسی نتونسته حلش کنه. حالا نکته با نمک اش این جاست که تو سن سی و یک سالگی  به این دلیل که حس می کرده خلاقیت ریاضی اش رو از دست داده خود کشی می کنه. یه نامه جالب هم می نویسه که " ... تا دیروز تصمیمی به خودکشی نداشتم اما اخیرا هم به لحاظ ذهنی و هم جسمی بسیار خسته بودم. خودم هم درست درک اش نمی کنم..."

نکته عجیب تر اینه که Yutaka اخیرا با یه خانمی آشنا شده بوده و به هم قول ازدواج داده بودن. خانمه هم گفته بوده هر جا بری همراه ات ام. 

یک ماه بعد خودکشی Yutaka اون خانم هم خودکشی می کنه و یه نامه میذاره که :

" ما به هم قول داده بودیم هیچ گاه همدیگه رو رها نکنیم. من هم باید به اون ملحق شم."

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 22:40  توسط Saman  | 

 

1- بعضی وقت ها واقعا دلم می خواد جای یکی از این کارکتر های قصه ها باشم یا حداقل بعضی از قدرت ها شون رو داشته باشم.

 2- یک انیمیشن سریالی می بینم. Rick And Morty . داستان یک دانشمند پیر (ریک) که نابغه ترین آدم دنیا ست و هر چی که من شخصا دوست دارم اختراع کنم رو اختراع کرده ( دستگاه سفر بین دنیاهای موازی و لباس نامرئی کننده و ... خلاصه یک مخترع تیپیکال تمام عیاره ) به همراه نوه اش مورتی و داستان های ماجراجویی های این دو نفر که حسابی اهل کارهای عجیب و غریب اند.

 3- Rick And Morty Episode Six : مورتی مدت هاست به دختری علاقه منده و سعی می کنه کاری کنه که اون هم بهش علاقه مند شه . از پدربزرگش یک اکسیر عشق میگیره ولی به دلایلی (اشتباه محاسباتی) باعث میشه همه آدم های دنیا  ( به جز ریک و مورتی ) زامبی بشن (!!!) 

ریک هر چی سعی میکنه نمی تونه زامبی ها رو به حالت قبل برگردونه  . در نهایت یک پورت به یک دنیای موازی که هنوز آدم ها توش زامبی نشدن باز می کنه , ریک و مورتی اون دنیا رو می کشه . با نوه اش میره تو اون دنیا به خوبی و خوشی زندگی میکنه ... :|

 

 

 

 4 - چه جذاب بود منم می تونستم برم به یه دنیا موازی . سامان اون دنیا رو بکشم ! بعضی چیز ها رو دوباره امتحان کنم ! شاید این بار شکست نمی خوردم .

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 10:56  توسط Saman  | 

 

1- هویت ! مفهوم عجیبیه ... مخصوصا اگر نگاه متریالیستی داشته باشید. اینکه دقیقا "من" یعنی چی ؟! 

2- Ghost in the Shell ... یک انیمه ژاپنی . روایت زندگی انسان ها در زمانی که می تونن قسمت های مختلف بدن شون رو با Cyborg عوض کنن. مثلا اگه دستشون از کار میافته یک دست روباتیک قوی تر جایگزینش کنن . آدم هایی هستن که همه بدنشون به جز مغزشون رو با قطعات روباتیک عوض کردن .

قسمت جذاب از اون جایی شروع میشه که یه دانشمند میفهمه یه قسمت از مغز مکان حافظه است (مثل هارد) و میتونه اون قسمت رو در بیاره و جاش یه هارد الکترونیکی خیلی قوی تر بذاره و بعد نکته جالب تر اینه که این روند متوقف نمیشه. مثلا میفهمه یه قسمت دیگه مربوط به پردازش تصویره . اون قسمت رو درمیاره . جاش یک کامپیوتر پردازنده تصویر قوی تر میذاره ! و بعد یه مدت حتا همه مغز آدم ها با تراشه های کامپیوتری تعویض میشه. فقط مراقب هستند که خاطرات انسان ها رو به درستی از مغزشون به تراشه ها منتقل کنن !

3- و در آخر براشون سوال میشه که حالا "من" واقعا یعنی چی ؟! (به نظرم واقعا تو نگاه ماتریالیستی فرق اساسی بین یک مغز ارگانیک که مجموعه از اطلاعات روش ذخیره شده با یک تراشه کامپیوتری نیست.)

4- میزان علاقه انسان ها به اسم واقعا با نمکه . وقتی با یه آدم جدید رو به رو میشم اول اسم اش رو می پرسیم نه فقط به این دلیل که می خوایم بدونیم چی صداش بزنیم . انگار دونستن یک اسم باعث میشه حس کنیم اون آدم رو میشناسیم ! انگار هویت افراد با اسم شون گره خورده ... 

 

 

5- شماره دانشجوی ام عوض شده . حس می کنم دچار بحران هویت شدم  :|

 

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 10:49  توسط Saman  | 


1- وقتی عاشق یکی میشید معمولا از خودتون نمی پرسید چرا عاشق اش شدم ولی وقتی فارغ میشید حتما می پرسید چرا من عاشق این آدم شده بودم ؟!

2- چرا عشق وجود داره ؟ آیا فقط میل جنسی و میل به بقا و ادامه نسل باعث وجودش شده و اینکه اگه فقط بین انسان ها فقط میل جنسی وجود داشت بدون مفهوم عشق باز هم نسل بشر مثل سایر موجودات ادامه پیدا میکرد ؟ عشق واقعا از کجای تکامل درمیاد ؟!!!

3- مدتی بود می خواستم یک بار دیگه فیلم "Lost Highway" از دیوید لینچ رو ببینم که دیشب موفق شدم. اگه به روانشناسی سک.س علاقه ای دارید فیلم بسیار جذابی براتون خواهد بود. داستان یک زن و شوهر. مرد ناتوانی جنسی داره و نمی تونه همسرش رو راضی نگه داره. ناتوانی جنسی مرد بهش حس ضعیف بودن تو تمام بخش های زندگی اش رو میده حسی مثله اینکه " کاملا یک مرد نیست". گام اول بروز حس حسادت مرد به رابطه زنش با بقیه مرد هاست طوری که حس میکنه داره بهش خیانت میشه و در نهایت این آشفتگی ذهنی به شیزوفرنی می رسه و قتل ( و این تازه شروع فیلمه ) !!!

 

 

4 - این فیلم "Hunger Games" فاجعه بود ! من خوشحال میشم یکی برام توضیح بده چرا این همه طرفدار داره؟!

5- کشف کردم برای علاقه مند شدنم به سوشی , سوپ ماهی , آبگوشت میگو و سایر غذاهای دریایی چینی و ژاپنی که تقریبا خام یا نیمه پخته هم هستند خیلی دیر شده !!!

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 13:18  توسط Saman  | 

 

همیشه یه سوالی ته ذهنم بوده . اونم اینکه وقتی یه آدمی برات خیلی مهمه و از دستش میدی و جای خالیش زجرت میده این دقیقا نبود اون آدم خاصه که تو رو ناراحت میکنه یا صرفا "جای خالی اش" ؟

یعنی اگه آدم دیگه ای پیدا شه که بتونه جای خالی اش رو پر کنه همه چیز اوکیه یا نه ؟! 

راستش من شخصا تو چند سال گذشته به مرور از جواب "نه" به "آره" تغییر موضع دادم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:52  توسط Saman  | 

 

گاهی تماشا کردن عکس های قدیمی آدم رو میبره به روز های گذشته. یه عکس رو میبینی و یه دنیا خاطره زنده میشه جلو چشم هات. مثلا یه عکس که با دوست های دوران کودکی ات داری نگاه می کنی و ... حتا صداشون رو می شنوی. فیلم های خانوادگی که از این هم جذاب ترند. فیلم هایی که از آدم هایی به جا موندند که الان مردن و دیدن حرف زدنشون واقعا لذت بخشه . 

اخیرا به شدت یاد عمو و مادر بزرگم میافتم. خیلی سعی می کنم خاطراتم رو باهاشون به یاد بیارم. ولی در عین ناباوری به جز چند لحظه چیزی یادم نمیاد ...

شنیده بودم آدم وقتی که با مرگ یکی از افراد نزدیک بهش رو به رو میشه اولین حسی که به سراغ اش میاد "ناباوری" و "انکاره" ولی این حسه من نبود. حتی حسم غم هم نبود. شاید دیگه حسم رو هم درست به یاد نمیارم. 

 

من ) عمو چجوری انقدر باهوش شدی ؟

هرمز ) من باهوش نیستم. بقیه خنگ ان ! از اونا بپرس چجوری انقدر خنگ شدن !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 22:46  توسط Saman  | 

You may see me in the corner of library reading Pugh or Herstein or something else

I've read these books for many times, and it's not like I forgot them

I'm reading them couse I love them , Like when I'm listening to a song even when I know all the notes

that's how I fcuking Love Mathematics ,She is mine, like no one else does

...

Charles Pugh Suggestion for Studding Analysis And Topology :
Good Books in this field have pictures ! Beware of books that Don't !!!

PS. Why Should I read a book without Picture ?!? :-?

...

It is not knowledge, but the act of learning, not possession but the act of getting there, which grants the greatest enjoyment.    Carl Friedrich Gauss

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:44  توسط Saman  | 

 

بچه که بودم خونمون یه جای پرتی بود که به جز ساختمان ما و یکی دو تا ساختمان دیگه تا چشم کار می کرد چیزی نبود جز خرابه و البته پارک ارم !!! به جز پرت بودنش مشکلات فراوان دیگه ای هم داشتیم از جمله قطعی آب هر چند روز یک بار و اینکه یادمه به طور منظم عصر ها برق میرفت. کلا هر هفته هم به یکی از این چند تا ساختمان دزد می زد ! 

از نعمت های دیگه ای که داشتیم بادخیز بودن اون منطقه بود ! من و مامانم عصر ها وقت هایی که هوا طوفانی میشد به سختی می تونستیم تو خیابون راه بریم . 

حالا من که پدرم این همه درس خونده بود چرا همچین جایی زندگی می کردیم ؟! ورشکسته شده بودیم ! کلا شام سیب زمینی می خوردیم ! لباس و اسباب لوازم هم کلا باید از مکان های دسته دوم فروشی و چهارشنبه بازار تهیه می شد. کلا از بدی اوضاع هر چی بگم کم گفتم ! بدی شرایط مالی یکی دو سال بیشتر طول نکشید و پدرم با دکتری مدیریتی که از دانشگاه تهران گرفته بود مدیر یه کارخانه معروف شد و اوضاع مرتب شد ... ولی ... ولی داره !!!

اون سال ها با اقتدار بهترین سال های عمرم بودن ! شادی و خوشحالی که اون سال ها تجربه کردم دیگه هیچ وقت تجربه اش نکردم ! بازی کردن تو اون خرابه ها ... گشتن تو چهارشنبه بازار ! چرخیدن تو خانه هایی که می خوان از ایران برن و وسایلشون رو حراج کردن ... قایم موشک بازی کردن با پدر و مادرم هر عصر وقتی برق میرفت ... همه و همه هنوز بهترین خاطرات زندگی ام هستن اونقدر خوب که هنوز خواب شون رو می بینم !

پ.ن1. مهسا عکس خواسته بودی :)))

پ.ن2. این منم . 1 سال و 4 ماه .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 22:38  توسط Saman  | 

 

فیلم ها و کتاب ها قسمت جذابی از دنیای من هستند. بعضی از اونها این قدرت رو دارند که هرچقدر هم که از این دنیای لعتنی خسته شدی تو رو ببرند به یه دنیای دیگه. دنیایی که خیلی جذاب تر از دنیای تو هستش. توی این دنیا تو با شخصیت های اصلی داستان همراه میشی و همراهشون می جنگی , فرار می کنی , عاشق میشی , تو زندان میافتی یا حتا میمیری ...

یکی از این فیلم ها که من رو با خودش همراه کرد فیلم رستگاری در شاوشنگ ( یا رهایی از شاوشنگ ) بود. داستان مردی که به جرم قتل مردی که با همسرش رابطه داشته (به نا حق) به زندان میافته. داستان حدود 30 سال از زندگی این مرد را در زندان روایت می کند . 30 سال زندگی در یک جهنم اونم وقتی که جرمی مرتکب نشده. این کافیه که هر کسی رو از پا دربیاره. اما اون مردیه که قوی تر از این حرف هاست . آدمیه که برای چیزی که می خواد می جنگه.

جدای اینکه فیلم قدرت این رو داره که تو رو با خودش همراه کنه بلکه چیز های زیادی هم بهت یاد میده. اینکه همیشه باید برای خواسته هات بجنگی. اینکه چشم هات رو باز کنی و از زندگی ات لذت ببری. 

همیشه آدم هایی رو که برای خواسته هاشون جنگیدند و ترسو نبودند رو تحسین کردم. منظورم احمق هایی نیست که برای تئوری های فلسفی شون می جنگند و میمیرن و می کشن در حالیکه هیچ اثباتی برای عقایدشون ندارند. منظورم آدم هاییه که از حق خودشون دفاع کردند و از کسی نترسیدند. 

نقش اول این فیلم قطعا یکی از این آدم هاست.

 

 

پ.ن. چند روز پیش یه دوست قدیمی رو دیدم که از دبیرستان ندیده بودمش. گفت هر وقت کلوچه میبینم یاد تو میافتم من با تعجب می پرسم چرا ؟!

تعریف کرد که یه روز یکی از بچه ها از بوفه یه کلوچه گرفت . روی بسته بندی کلوچه عکس یه دختره 8 , 9 ساله بود. همه شروع کردند به حرف های جنسی زدن راجع به دختره و ... تو ام عصبانی شدی رو به همه گفتی خفه شن ! بعد گفتی که حق نداشتند عکس اش رو بندازن این رو . شاید اگه دختره بزرگ شه و بفهمه که پسرها راجع بش چه چیز هایی گفتن ناراضی باشه که عکس اش  این روئه ! کی بهشون این حق رو داده !!!

با اینکه اصلا این دیالوگ ها یادم نمیاد ولی به وضوح حرف های منه که حس میکنم باید واسه یه دختر بچه هم بجنگم ... :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 15:54  توسط Saman  |