You may see me in the corner of library reading Pugh or Herstein or something else

I've read these books for many times, and it's not like I forgot them

I'm reading them couse I love them , Like when I'm listening to a song even when I know all the notes

that's how I fcuking Love Mathematics ,She is mine, like no one else does

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:44  توسط Saman  | 

 

بچه که بودم خونمون یه جای پرتی بود که به جز ساختمان ما و یکی دو تا ساختمان دیگه تا چشم کار می کرد چیزی نبود جز خرابه و البته پارک ارم !!! به جز پرت بودنش مشکلات فراوان دیگه ای هم داشتیم از جمله قطعی آب هر چند روز یک بار و اینکه یادمه به طور منظم عصر ها برق میرفت. کلا هر هفته هم به یکی از این چند تا ساختمان دزد می زد ! 

از نعمت های دیگه ای که داشتیم بادخیز بودن اون منطقه بود ! من و مامانم عصر ها وقت هایی که هوا طوفانی میشد به سختی می تونستیم تو خیابون راه بریم . 

حالا من که پدرم این همه درس خونده بود چرا همچین جایی زندگی می کردیم ؟! ورشکسته شده بودیم ! کلا شام سیب زمینی می خوردیم ! لباس و اسباب لوازم هم کلا باید از مکان های دسته دوم فروشی و چهارشنبه بازار تهیه می شد. کلا از بدی اوضاع هر چی بگم کم گفتم ! بدی شرایط مالی یکی دو سال بیشتر طول نکشید و پدرم با دکتری مدیریتی که از دانشگاه تهران گرفته بود مدیر یه کارخانه معروف شد و اوضاع مرتب شد ... ولی ... ولی داره !!!

اون سال ها با اقتدار بهترین سال های عمرم بودن ! شادی و خوشحالی که اون سال ها تجربه کردم دیگه هیچ وقت تجربه اش نکردم ! بازی کردن تو اون خرابه ها ... گشتن تو چهارشنبه بازار ! چرخیدن تو خانه هایی که می خوان از ایران برن و وسایلشون رو حراج کردن ... قایم موشک بازی کردن با پدر و مادرم هر عصر وقتی برق میرفت ... همه و همه هنوز بهترین خاطرات زندگی ام هستن اونقدر خوب که هنوز خواب شون رو می بینم !

پ.ن1. مهسا عکس خواسته بودی :)))

پ.ن2. این منم . 1 سال و 4 ماه .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 22:38  توسط Saman  | 

 

فیلم ها و کتاب ها قسمت جذابی از دنیای من هستند. بعضی از اونها این قدرت رو دارند که هرچقدر هم که از این دنیای لعتنی خسته شدی تو رو ببرند به یه دنیای دیگه. دنیایی که خیلی جذاب تر از دنیای تو هستش. توی این دنیا تو با شخصیت های اصلی داستان همراه میشی و همراهشون می جنگی , فرار می کنی , عاشق میشی , تو زندان میافتی یا حتا میمیری ...

یکی از این فیلم ها که من رو با خودش همراه کرد فیلم رستگاری در شاوشنگ ( یا رهایی از شاوشنگ ) بود. داستان مردی که به جرم قتل مردی که با همسرش رابطه داشته (به نا حق) به زندان میافته. داستان حدود 30 سال از زندگی این مرد را در زندان روایت می کند . 30 سال زندگی در یک جهنم اونم وقتی که جرمی مرتکب نشده. این کافیه که هر کسی رو از پا دربیاره. اما اون مردیه که قوی تر از این حرف هاست . آدمیه که برای چیزی که می خواد می جنگه.

جدای اینکه فیلم قدرت این رو داره که تو رو با خودش همراه کنه بلکه چیز های زیادی هم بهت یاد میده. اینکه همیشه باید برای خواسته هات بجنگی. اینکه چشم هات رو باز کنی و از زندگی ات لذت ببری. 

همیشه آدم هایی رو که برای خواسته هاشون جنگیدند و ترسو نبودند رو تحسین کردم. منظورم احمق هایی نیست که برای تئوری های فلسفی شون می جنگند و میمیرن و می کشن در حالیکه هیچ اثباتی برای عقایدشون ندارند. منظورم آدم هاییه که از حق خودشون دفاع کردند و از کسی نترسیدند. 

نقش اول این فیلم قطعا یکی از این آدم هاست.

 

 

پ.ن. چند روز پیش یه دوست قدیمی رو دیدم که از دبیرستان ندیده بودمش. گفت هر وقت کلوچه میبینم یاد تو میافتم من با تعجب می پرسم چرا ؟!

تعریف کرد که یه روز یکی از بچه ها از بوفه یه کلوچه گرفت . روی بسته بندی کلوچه عکس یه دختره 8 , 9 ساله بود. همه شروع کردند به حرف های جنسی زدن راجع به دختره و ... تو ام عصبانی شدی رو به همه گفتی خفه شن ! بعد گفتی که حق نداشتند عکس اش رو بندازن این رو . شاید اگه دختره بزرگ شه و بفهمه که پسرها راجع بش چه چیز هایی گفتن ناراضی باشه که عکس اش  این روئه ! کی بهشون این حق رو داده !!!

با اینکه اصلا این دیالوگ ها یادم نمیاد ولی به وضوح حرف های منه که حس میکنم باید واسه یه دختر بچه هم بجنگم ... :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 15:54  توسط Saman  | 

 

گاهی حس ناراضی بودن همه وجود آدم رو می گیره . نه اینکه مشکل خاصی وجود داشته باشه . نه ...

فقط انگار زندگی اش براش کافی نیست . انگار به چیز دیگه ای عادت داشته . گاهی هنوز خواب گذشته ها رو میبینم و توی خواب پر میشم از شادی . از حس زندگی . خواب لحظه هایی رو میبینم که فراموش کرده بودمشون ... خاطره ای از سال ها پیش . عجیبه که بعد این همه سال هنوز این خاطره ها یه جایی تو ذهن ام وجود دارند .

از خواب که بیدار میشم حسی آمیخته به خوشحالی و ناراحتی دارم ... سعی می کنم همه خوابم رو مرور کنم که چیزی اش فراموش ام نشه .

میدونم وقتی که اون خواب رو میدیدم رو صورتم لبخند داشتم ... 

 

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 11:56  توسط Saman  | 

 

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟

اگر مرگ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟

اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم ؟

علی شریعتی

 

 یا به قول جان کانفیلد , شاید زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست . شاید هم  تقلای بیهوده ای است برای رسیدن . رسیدن به هر آنچه دل می خواهد . 

شاید تنها نتیجه تصادفات کیهانی است . تنها یک اتفاق . تنها یک انفجار بزرگ . و ما در نتیجه اش هستیم. بدون هیچ معنی خاصی . حیات مان همان قدر معنی و ارزش دارد که حیات یک باکتری یا یک اتم هیدروژن.

شاید ما تنها گونه ای بودم که آنقدر خلاقیت داشت تا از هیچ .... همه چیز بسازد . از تصادفات و قوانین فیزیک خدا بسازد. از شهوت و هارومونی هورمون ها , عشق بسازد. از پوچی معنا بسازد . از فیزیک , متافیزیک ...

یا شاید به قول جبرگرایان تنها بازیچه نیرو های طبیعت هستیم . شاید با نوشتن قوانین فیزیک می توان پیشبینی کرد 1000 سال دیگر درست در چه ساعتی پدری در گوش پسرش چه خواهد گفت ... و بدین سان تنها تماشاچیان فیلمی هستیم طولانی ... به طول همه تاریخ و نه تصمیم گیرندگان . وجودی تنها فیزیکی داریم و همان قدر که حرکت کهکشان ها به کمک قوانین فیزیک قابل پیش بینی است ما هم هستیم .

شایدم جهان تنها خیالی است در چشمان من ... خیالی در ذهن من . درست مثل یک خواب . تهی از هرگونه حقیقت خارجی ... شاید همین الان تنها تصوری از نوشتن دارم ...

و هر کدام که باشد ... من یافتم  زندگی چیزی است که به رنج زیستن اش ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:42  توسط Saman  |